آرمان ولایت

جبهه وبلاگ نویسان مطالبه گر انقلاب اسلامی

آرمان ولایت

جبهه وبلاگ نویسان مطالبه گر انقلاب اسلامی

آرمان ولایت

#مادر_عشق

تقدیم به ساحت مقدس محور توسل حضرات معصومین(ص) دلیل خلقت عالمین حضرت سیدة النساء انسیة الحوراء فاطمة الزهراء(ص)...

عالم نخواهد دید هَمسَر همچو زهراء(ص)...

ای بهترین مادر میان اُمَهاتی...

ظَرفِ وجودم هیچ و حُسنَت بی نَهایت...

تو اَفضَل از خَلقِ تمامِ کائناتی...


🌹💝🌹

حال: از شما من فَرَجِ گُل پِسَرت می خواهم... 

اللهم عجل لولیک الفرج بحق فاطمة الزهراء(ص)...


رباعی از #فدائی_الولایة (سید مقداد صادقی)


با ذکر نام منتشر شود...


جبهه اقدام انقلاب اسلامی


https://Sapp.ir/Jebheeqdam


ذکر منبع الزامی است

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۷ اسفند ۹۶ ، ۰۷:۳۶
انتظار ...

ارسالی از اعضای گروه...

تسلط دشمن تا کجا!!!😱

سلام...✋

⏪چند روز پیش استادم سر کلاس گفت: بچه ها یه گروه بزنید تو تلگرام من مطالب و جزوات را براتون بفرستم.📁📂

من و یکی دیگه از دوستام🙋 گفتیم: 

 استاد میشه توسروش گروه بزنین✅

چند تا از بچه ها اعتراض کردن✊ که نههه سروش خوب نیست خیلی کنده مطالب به موقع نمیرسه😩 و...

منم گفتم عوضش امنییییت😌 داره..

استاد گفت: حالا ما مگه چه اطلاعاتی میخواهیم بذاریم!!😉


اما بعدش گفت: حالا که صحبت از امنیت شد بذارید یه ماجرای جالب که برای خود ما اتفاق افتاد را براتون تعریف کنم....😎

 استاد تعریف کرد:

چند سال پیش 📆با چند تا از دوستان، تو دانشگاه در مورد ادیان تحقیق میکردیم..✒📖

به بحث یهود شناسی که رسیدیم، یکی از دانشجوها خواست بره توسایت خود یهودی ها برای تحقیق...🔭

برای ورود به سایت یه سری اطلاعات میخواستند...📚

 ازجمله اسم وفامیل و تاریخ تولد و...😟

اون دوست ما همه اطلاعات را از اسم و فامیل گرفته تا بقیه سوالات را همه را از خودش در آورده بود و غلط زده بود..😜😆.

سایت بهش پیام داده بود که فردا مراجعه کنید... و سایت را براش باز نکرده بود...😎

فرداش که دوستمون میره سراغ سایت...💻

میبینه براش  پیام گذاشتن...❌

اسم و فامیل واقعی و اینکه ترم چنده و کدوم دانشگاه درس میخونه و هر آنچه که غلط وارد کرده بود را درستش را براش گفته!!😱😱

 و در ضمن اجازه ورود به سایت را هم بهش نداده بوده!!!🙈


شما چی فکر میکنید؟؟؟

ایا مسئولان ما واقعا عمق فاجعه را درک میکنند ⁉⁉

❇❇❇❇❇

 جبهه اقدام انقلاب اسلامی

sapp.ir/jebheeqdam

  ذکر منبع الزامی است.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۷ اسفند ۹۶ ، ۰۷:۳۵
انتظار ...


سؤال:

  استفاده بزرگان از تلگرام و اینستاگرام و... را چگونه توجیح کنیم.


#جواب:

مولا امیرالمؤمنین علیه السلام: 

دین خدا با شخصیت ها شناخته نمی شود بلکه شناخت آن با نشانه ها و آیات حق است. پس حق را بشناس تا اهل حق را بشناسی. همانا حق نیکوترین کلام است و آن کس که آن را در می یابد و فاش می گوید مجاهد است...

وسائل الشیعه، ح27، ص135

: «حق به شخصیت ها شناخته نمی شود؛ خود حق را بشناس تا پیروان آن را بشناسی»

(مجمع البیان، ج1، ص211). 


حکم ولی فقیه و ولی امر مسلمین و نایب برحق مولا و صاحب الامر عج الله تعالی فرجه الشریف این است...


"به طور کلی استفاده از شبکه‌های اجتماعی و مانند آن اگر مستلزم مفسده (مانند ترویج فساد، نشر اکاذیب و مطالب باطل) بوده و یا خوف ارتکاب گناه باشد و یا موجب تقویت دشمنان اسلام و مسلمین شود و یا خلاف قوانین و مقررات نظام جمهوری اسلامی باشد جایز نیست."

(استفتاء از امام خامنه ای)


کانال جبهه اقدام در پیام رسان سروش

sapp.ir/jebheeqdam

 ذکر منبع مجاز الزامی است.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ اسفند ۹۶ ، ۰۶:۳۷
انتظار ...

سلام...

برام که پیامک میاد از جاهای مختلف مثل اوقاف، سازمان تبلیغات، وزارت ارشاد و موسسات دیگه حتی اوقاتی که شمارشون شخصی نیست و از شماره های مخصوص ارسال پیامک های انبوه هست.

 معمولا آدرس تلگرام میدن

 

(منم کم نمیارم چه شماره شخصی چه غیرشخصی)

براشون جوابیه مینویسم😂

مثل این👇👇

سلام...

بزرگواران بهتر نیست بجای استفاده از تلگرام صهیونیستی از سروش، ویسگون، بله، گپ که ایرانی هستند استفاده کنید.

با توجه به حکم ولی امر مسلمین و مراجع؛ مانند: 

 آیت الله مکارم، آیت الله نوری همدانی و.‌.. بر حرمت استفاده از شبکات ضداجتماعی_صهیونیستی...


لطفا خودتون تحقیق کنید و ترتیب اثر بدید....


وعلیکم السلام...

احسنتم...✌✌

اجرکم عندالله محفوظ... ان شاءالله 


http://sapp.ir/jebheeqdam

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ اسفند ۹۶ ، ۰۶:۳۶
انتظار ...

قسمت_چهارم

مادر با صدای بلند سلام کرد و بچه ها را یکی یکی صدا زد...😀

امید و علی به سرعت از اتاقشون بیرون دویدند.🏃🏃

 زهرا خشکش زده بود و داشت مادر را نگاه میکرد.🙎

پدر جعبه شیرینی را از مادر گرفت و روی میز گذاشت. 🎁

مادر چادرش را به جارختی آویزان کرد و به طرف زهرا رفت و کیسه نایلونی که در دست داشت را به زهرا داد و گفت روزت مبارک عزیزم...💝

واااااااااای😍😍

 زهرا تازه یادش افتاد که فردا روز تولد حضرت معصومه سلام الله علیها است.✴ ناخودآگاه مادرش را بغل کرد آنقدر خوشحال بود که نمیدونست چی بگه.💁

از طرفی بچه ها دور جعبه شیرینی نشسته بودن پدر در جعبه را باز کرد یه کیک تمام شکلاتی🍩 که ظاهری فوق العاده خوشمزه داشت.😋

زهرا هم کادوش را باز کرد.💝

یه کاپشن خیلی زیبا با یه پیراهن فوق العاده قشنگ، همونی که زهرا دوست داشت.🎽

چندین بار مادر را بوسید و تشکر کرد.😘😘

اما تو قلبش از خودش شرمنده و شرمگین بود.😓

از حرفهایی که صبح زده بود ناراحت بود.😢

مادرش او را بوسید و گفت:😘

 بدو برو پیرهنت را بپوش میخواهیم عکس بگیریم...

تا زهرا رفت لباسش را عوض کنه مادر میز پذیرایی را چید...🎉🎊

پدر هم به سرعت کادوهایی که تهیه کرده بودند از ماشین اورد..🎁

یه طرف میز یه ظرف میوه و کیک و بشقاب و چنگال و چاقو🍎🍇🍅🍌🍒🍰🍰 و یه طرف میز هم سه تا کادوی دیگه.🎁❓

(ظاهرا مادر با پدر کاملا هماهنگ بودن)😜

زهرا لباسش را عوض کرد و موهاش را شانه کرد یه تل قشنگ هم زد و وارد پذیرایی شد...🙋

تا وارد شد همه براش دست زدند.👏👏👏 

زهرا، پدر و برادراش را بوسید و کنار مادر نشست..🙎

روی کیک نوشته بود السلام علیک یا فاطمه المعصومه..

پدر کادوی زهرا را داد ...بازش کرد...

واااای یه کیف مدرسه خیلی خوشگل بود...🎒

علی و امید هم کادوهاشون را یکی یکی دادن و زهرا باز کرد دو تا گل سر فوق العاده، یکی پر از گلهای کوچک که با نگینهای رنگی درست شده بود ...💎🌸💎 و یکی یه گل بزرگ رز با غنچه های کوچک...🎀🌹🎀

زهرا از خوشحالی نمیدونست چی بگه ناخودآگاه اشکهاش جاری شد.😢

سریع اشکهاش را پاک کرد و دوباره از همه تشکر کرد.☺

اون شب خیلی به زهرا خوش گذشت و از ته قلبش از خدا تشکر کرد...🙏🙏

فردا صبح قبل از رفتن به مدرسه اومد کنار مادر و در گوش مادر مدتی حرف زد و بعد خداحافظی کرد و رفت...👋👋

هر سال روز تولد حضرت معصومه تو مدرسه به بهترین بچه ها جایزه میدادند..🎊💝🎉🎁🎊

ظهر توی نمازخونه مدرسه جشن کوچکی برپا بود و در آخر هم به پنج نفر از بهترین و با اخلاق ترین دانش اموزان جایزه دادند🎁

  یکی از جوائز به رویا که همکلاسی زهرا بود داده شد.✅

رویا از یه خانواده ی بسیار متوسطی بود.

 اما بسیار باهوش بود و نمراتش همیشه عالی و اخلاق فوق العاده خوبی داشت.💥

بچه ها دوره ش کردند که کادوت را باز کن.💫

وقتی کادوش را باز کرد به کاپشن بسیار زیبا بود😊 رویا بلافاصله پوشید کاملا اندازه ی رویا بود همه براش دست زدند و هورا کشیدند👏👏😚 

رویا دستش را توی جیبش کرد وقتی دستش را بیرون اورد یه گل سر خیلی قشنگ تو دستش بود.🎀

رویا از خوشحالی چشمهاش پر از اشک شده بود.😢

زهرا گل سر را از رویا گرفت و به موهای زیبای رویا زد💇 بعد صورتش را بوسید و گفت مبارکت باشه رویا جان 😘دست خانم مدیر درد نکنه کادوت خیلی قشنگه...❤

❇❇❇❇❇

 جبهه اقدام انقلاب اسلامی

sapp.ir/jebheeqdam

  ذکر منبع الزامی است.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ اسفند ۹۶ ، ۰۶:۳۵
انتظار ...
داستان های اقدامی


توهم اتقلابی بودن

گلایه دردمندانه ی امیرمومنان علی (علیه السلام) از کوفیان سست عنصر و کم مایه است، که در برابر نافرمانیهای مکرر آنان در برابر رهبر راستین «حزب الله» فرمود: «فَیَا عَجَباً عَجَباً، وَ اَللَّهِ یُمِیتُ اَلْقَلْبَ وَ یَجْلِبُ الْهَمَّ مِنَ اِجْتِمَاعِ هَؤُلاَءِ اَلْقَوْمِ عَلَى بَاطِلِهِمْ وَ تَفَرُّقِکُمْ عَنْ حَقِّکُمْ فَقُبْحاً لَکُمْ وَ تَرَحاً حِینَ صِرْتُمْ غَرَضاً یُرْمَى یُغَارُ عَلَیْکُمْ وَ لاَ تُغِیرُونَ ...»: شگفتا، به خدا که هماهنگی این مردم، در باطل خویش و پراکندگی شما در حق، دل را می میراند و اندوه را تازه می گرداند، زشت بر شما باد و از اندوه بیرون نیایید که آماج تیر بلایید. بر شما غارت می برند و ننگی ندارید ...1
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ اسفند ۹۶ ، ۰۶:۴۵
انتظار ...

قسمت_سوم

⏪پدر شروع به تعریف کرد:

زمان حضرت نوح علیه السلام بعد از 300 سال که حضرت مردم را دعوت به حق کرد🎇 و جز عده ی اندکی ایمان نیاوردند و حضرت نوح را اذیت و آزارهای👹 زیادی کردند... 

و........

در نهایت حضرت نوح، قوم خودش را نفرین کرد.🙈

 از طرف خداوند هم وحی شد که فلان درخت را برای ساخت کشتی بکار 🌲🌲🌲

  تا درختها به اندازه کافی بزرگ شد و تا کشتی به فرمان خدا ساخته شد🚢 خودش سالهای زیادی طول کشید ...🌄

علمی که کمک کنه تا آنچنان کشتی با عظمتی ساخته بشه🚢 که از هر حیوانی یک جفت را بتونه حمل کنه🐫🐂🐈🐄🐘🐑🐒🐕🐓... 

چیزی نبود که کسی بلد باشه...

 همه ی این علم و فنون را خدا به حضرت نوح تعلیم داد...🌟

برای همین سالهای زیادی طول کشید...

بعد هم در زمان مقرر عذاب نازل شد و همه قوم بغیر از افراد داخل کشتی هلاک شدند...🔥💀

بعد شیطان به صورت انسان پیش حضرت نوح اومد 👺و گفت: من ازت تشکر میکنم، تو من را خلاص کردی.👏

 منم میخواستم همه اینا را بفرستم جهنم؛ تو کار من را راحت کردی الان همشون رفتن جهنم.🔥

اما قسمت جالب این داستان اینه که شیطان به حضرت نوح چند توصیه کرد...✨🌟✨

یکی از اون توصیه ها این بود.

گفت: از حسااااادت دوری کن.🏃

سبب بیرون شدن من از درگاه الهی حسادت من به آدم شد.😞

من خودم را خیلی بهتر از آدم میدونستم ولی باید به او سجده میکردم😤 این حسادت من به آدم منو از بهشت بیرون کرد1.😟


پدر بعد از گفتن داستان حضرت نوح علیه السلام، دست زهرا را تو دستش گرفت👋 و گفت تو خیلی چیزای با ارزش داری که دوستت یکیش را هم نداره.

مثلا صورت مهربون و همیشه خندونی که داری...☺

دست کمکی که به دوستانت داری و همشون تو را خیلی دوست دارند😉

و از همه مهمتررررر دختر من خیلی با نمککککه هر جا باشه همه را غرق خنده میکنه ..😁

خب حالا بگو اینا چیزای کمیه؟؟؟✌

بعد ادامه داد: دخترم

خیلی از غیبتهاااا از روی حسااااادته...😏

خیلی از فااااش کردن ااااسرار دیگران و گفتن عیووووب دیگران از روی حساااادته...😑

خیلی از مسخره کردنها از روی حساااادته...😖

اینکه بعضی افراد، از دیدن ناراحتی دیگران خوشحال میشن از روی حساااادته...😬

خیلی از پرخاشگریها و دعواها از روی حساااادته...😤

وقتی افراد حسود نعمتی را که میخوان داشته باشند ندارند ولی دیگری داره اون فرد را با بدگویی ها و توهین های و تهمت های مختلف له میکنند تا شاید اون نعمت را یا بدست بیارند... یا حداقل از اون فرد یا افراد هم بگیرن و یا ازشون گرفته بشه...👿

خلاصه خیلی از رفتارها و گفتارهای توهین آمیز و تحقیر آمیز دیگران ریشه در حسادت داره دخترم..🌚


بعد موهای زهرا را نوازش کرد و گفت تو دختر بسیار خوبی هستی 🙍

من و مادرت ازت راضی هستیم...👪 

معلمها و دوستانت همگی دوستت دارن و ازت راضین...😍

  دوستانت بهت خیلی محبت میکنند...🙋

اگر یه روز ناراحت باشی همشون میخوان یه کاری کنن که خوشحال بشی...😊

و...

آیا غزاله هم این نعمتها را داره⁉⁉

زهرا به فکر رفت...

دید پدر راست میگه بچه ها هیچ ارادتی به غزاله ندارن...😕

ابراز محبتهاشون به غزاله همه صوریه...😝

 شادی و ناراحتیش برای بچه ها هیچ اهمیتی نداره...😶

زهرا کم کم صورت غمگینش از هم باز شد. 😌

همینطور که دستش تو دست پدر بود دولاشد و دست پدرش را بوسید😘 و از جا بلند شد تا بره سراغ علی و امید ببینه چیکار میکنن؛👴👦

 که صدای زنگ در بلند شد..🔔

 مادر بود 👩

پدر که مدتی بود با نگاه کردن به ساعت⌚ منتظر مادر بود بلافاصله در را باز کرد و به کمک مادر رفت... 

 یه جعبه بزرگ شیرینی🎂 تو دست مادر بود... 

یه کیسه نایلون بزرگ هم که یه کادوی🎁 توپول توش بود تو دست پدر، وارد اتاق شدند...

ادامه دارد...

1_ مشکات الانوار ص 309

❇❇❇❇❇

 جبهه اقدام انقلاب اسلامی

sapp.ir/jebheeqdam

  ذکر منبع الزامی است.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ اسفند ۹۶ ، ۰۶:۳۳
انتظار ...
داستان های اقدامی


انقلابی فی قلوبهم مرض نیست
لا تَجِدُ قَوْماً یُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ یُوادُّونَ مَنْ حَادَّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ لَوْ کانُوا آباءَهُمْ أَوْ أَبْناءَهُمْ أَوْ إِخْوانَهُمْ أَوْ عَشیرَتَهُمْ أُولئِکَ کَتَبَ فی‏ قُلُوبِهِمُ الْإیمانَ وَ أَیَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ... ✳هیچ قومی را که ایمان به خدا و روز رستاخیز دارند نمی یابی که با دشمنان خدا و رسولش دوستی کنند ، هر چند پدران یا فرزندان یا برادران یا خویشاوندانشان باشند آنان کسانی هستند که خدا ایمان را بر صفحه دلهایشان نوشته و با روحی از ناحیه خودش آنها را تقویت فرموده... 1
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ اسفند ۹۶ ، ۰۵:۵۲
انتظار ...

قسمت_دوم

⏪مادر در همین حال که با مهربونی 😍از زهرا تعریف میکرد برنج را آبکش کرد و عدسها را که قبلا پخته بود، لای برنج پاشید و برنج را دم کرد🍚

بعد در حالی که یک تکه از سینه بوقلمون را نگینی خرد🔪 میکرد و با پیاز تفت میداد پرسید:

نگفتی کی بهت توهین😟 کرده؟

زهرا با همون صدای غمگین گفت غزاله😥

مادر خانواده غزاله را خوب میشناخت.

سرش را بالا آورد و نگاهی به زهرا کرد و با بی تفاوتی گفت:

 اووووه😕

 غزاله که تکلیفش معلومه...

اصلا حرفاش مهم نیست که...😬

غزاله دختر یکی یدونه ی به خانواده بسیار متمول بود که خونشون دوتا خیابون بالاتر از خونه زهرا بود...


مادر ادویه را به غذا اضافه کرد و بعد از ریختن زغفرون🔸 یه استکان

آب 💦روش ریخت و زیرش را کم کرد و به زهرا گفت:

 مامان جان تا نیم ساعت دیگه غذا آماده میشه⏳ زیر هر دو را خاموش کن و هر وقت پدر و برادرات اومدن بکش با هم بخورین😋

من سعی میکنم خیلی زود برگردم و بعد در حالی که به اتاق میرفت🚶 تا لباسهاش را عوض کنه با صدای بلند گفت:

 اماااااان از حساااااادت...😑

همون لحظه دوست مادر زنگ زد و مادر به سرعت حاضر شد و ضمن سفارشات لازم به زهرا گفت برگشتم مفصل با هم صحبت میکنیم🏃


حدود ساعت 2:5 پدر👨 با علی👦 و امید👴 به خونه اومدند...

زهرا سالاد کوچکی 🍵درست کرده بود با دوتا کاسه ماست همراه با بشقاب ها و پارچ آب ولیوان، خلاصه میز ناهار را کامل چیده بود...👏

به محض رسیدن پدر و بچه ها شروع به کشیدن غذا کرد..♨

علی و امید کلاس دوم و سوم دبستان بودن و هر روز با پدر به خونه میومدند...🏠

بعد از خوردن غذا پدر در جمع کردن میز و شستن ظرفها، به زهرا کمک کرد اما کاملا متوجه غمگین😞 بودن زهرا شده بود ولی سوالی نکرد...

وقتی همه به اتاق نشیمن رفتند زهرا کنار پدر نشست بعد از کمی این دست اون دست کردن سوال کرد:⁉

 بااابااا...⁉

چطور میشه کسی که همه چی داره به کسی که از خودش خیلی پایین تره حسادت کنه؟؟!!!😨

پدر لحظه ای سکوت کرد... 

بعد پرسید: خب حالا چه کسی به چه کسی حسادت کرده؟؟

زهرا که هنوز قلبش💔 پر از درد بود گفت:

بابا یکی از دوستام اسمش غزاله است،💆 شما نمیشناسینش.

 پدر خانواده غزاله را کامل میشناخت ولی حرفی نزد ...

◀زهرا ادامه داد:

غزاله همه چیزش از من بهتره...

از شکل و قیافه و تیپش بگین، که خیلی از من قشنگتره...✅

از لباس و کفش و کیفش، که خیلی از من شیک تر..✳.

از خوراکیهایی که به مدرسه میاره،

 اوووف همه خارجین انواع شکلات🍫 بیسکویت🍪...

هر ماه کفش 👟و کیف💼 و شالش👒 عوض میشه هر هفته یه ژاکت یا کاپشن جدید میپوشه ...

 درسش هم که خیلی از من بهتره

برای هر درسی معلم خصوصی داره...✴

پس به چه چیز من ممکنه حسادت کنه ...😲

پدر یه کم به صورت غمگین😞 زهرا نگاه کرد و گفت...

بذار اول برات یه داستان واقعی تعریف کنم بعد میگم که دوستت به چه چیز شما حسادت میکنه...😎

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ اسفند ۹۶ ، ۰۵:۵۷
انتظار ...

قسمت_اول

⏪مادر داشت تو آشپزخونه با سرعت ناهار🍜 را آماده میکرد چون قرار بود با یکی از خانمهای مسجد برای خرید عروس💑 برن بازار...

آخه مادر در خیریه مسجد عضو بود و در تهیه جهاز و سیسمونی، کمک میکرد🏦

زهرا🙍 کلاس سوم دبیرستانه امتحانش را داده بود و به خونه اومده بود و داخل اتاقش مشغول بود📚

مادر صدا زد ...

زهرا جااااان بیااا عزیزم ...

زهرا بعد از چند دقیقه به آشپزخونه اومد...😢

مادر که میخواست سفارش امید و علی را به زهرا بکنه تا چشمش👀 به صورت زهرا و چشمهای قرمز و پر از اشک او افتاد سکوت کرد ...😶

زیر غذا را کم کرد و به طرف زهرا🚶 اومد.

گفت: چیییی شده؟؟ چرا گریه کردی عززززیزم؟!!💔

بعد در حالی که زهرا را در آغوش میگرفت گفت دختر خوش اخلاق و همیشه خندون من مگه گریه کردن هم بلده؟؟😅

با این حرف مادر ناگهان دوباره بغص زهرا ترکید و اینبار با صدای بلند در آغوش مادر شروع به گریه کرد...😭😭

مادر همانطور که زهرا را در بغل داشت و سرش را نوازش میکرد روی صندلی نشست و زهرا را هم در بغل گرفت و گفت هر چی شده فدای سرت عزیزم ...😟

همینکه الان سلامتی خودش یه نعمت خیلی بزرگه که باید سجده شکر کنیاااااا..🙏

همین که الان تو بغل منی خودش یه نعمت بزرگه.💞

همین که الان بابا و برادرات سالمن خودش یه نعمت بزرگه. ...😊

مادر هی از اتفاقات خوب و از نعمتهای خدا گفت❤ و گفت💚 و گفت 💙و بعد هم گفت باید خیلی خداراشکر کنیاااا...😇

تا اینکه کم کم زهرا آروم شد. از بغل مادر بیرون اومد و با صدای بغض آلودی😥 گفت:

♥مامان منکه هیچ کس را آزار نمیکنم با هیج کس بد رفتاری یا دعوا نمیکنم با همه مهربونم

 اگر یه سیب🍎 داشته باشم ده تا تیکه ش میکنم که همه دوستام بخورن

 ❌هیچکس را مسخره یا تحقیر نمیکنم.

❌ به هیچکس توهین و تهمت نمیزنم.

پس چرا بعضیا منو همیشه مسخره میکنند تحقیر میکنند توهین میکنند و حرفهای خیلی بد بهم میزنند...💘

بعد ادامه داد راستی من دیگه فردا این ژاکتم را نمیپوشم یکی دیگه برام بخرید....😔

مادر از جا بلند شد یه سر به برنج🍚 زد بعد در حالی که به سمت زهرا برمیگشت با دستهای مهربونش👋 اشکهای زهرا را پاک کرد و گفت:

حالا کی مسخرت کرده؟؟ چی بهت گفته؟؟ شایدم اصلا حرف بدی نزده باشه؟؟😏

زهرا رفت بالای کابینت نشست و پاهاش را گرفت تو بغلش و با صدای محزونی💔 گفت مامان من خیلی سیاه و زشتم؟؟🙈

مادر که تقریبا ماجرا را کامل فهمیده بود گفت:

کسی که گفته شما زشتی معلومه اصلا زشتی و زیبایی را نمیفهمه😳

صورت با نمک و مهربون و خندون تو را، با اون دندونای سفید و قشنگت را، هیچکس ندااااره.🌺

 زهرای من یه دونه است.🌷

هیچ عیبی تو صورتت نداری گل قشنگم.🌹

ادامه دارد...

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ اسفند ۹۶ ، ۰۶:۱۱
انتظار ...